الطاف خفيه

در باره لطف و عنایت الهی در هشت سال دفاع مقدس ملت ایران

بسيج مدرسه ی عشق
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥  

یادم نیست که این عبارت رو امام گفتند یا آقای مهندس موسوی. در دهه ی ۶۰ که جنگ تحمیلی همه ارکان اقتصادی و فرهنگی و سیاسی کشور را تحت تاثیر قرار داده بود٬ جنگ در راس امور قرار گرفت و مردم به آن خو کرده بودند.
هر روز شهیدانی در جایی تشییع میشدند. بیمارستانها مملو از مجروحین بود و ستاد معراج شهدا تحویل اجساد شهدا را به خانواده ها دنبال میکرد.
مثل امروز سیستم های اطلاع رسانی نبود و مردم در پی عزیزانشان از بیمارستان و ستاد معراج شهدا و مزار شهدای گمنام و فهرست اسرای ثبت نام شده توسط صلیب سرخ و خلاصه همه جا را میگشتند. ولی در میان همه ی این رنجها شادی ناشی از همگرایی در بین مردم موج میزد. در مدارس دختران و پسران برای رزمندگان نامه مینوشتند. از آرزوهایشان میگفتند. رزمندگانی که این نامه ها را میخواندند گاهی خیلی خجالت میکشیدند و سعی میکردند خود را به استانداردهای یک ابر انسان برسانند. بر خود سخت می گرفتند نه بر دیگران.
بسیجی در آن زمان کسی بود که اگر در جبهه نبود در پشت جبهه شبها به خیابان می آمد تا از هرج و مرج و سوء استفاده ناشی از خلا حضور جوانان جلوگیری کند.
بسیجی بودن بالاترین افتخار بود چرا که بالاترین سطح ایثار نزد بسیجی ها بود. پاسداران سپاه و نظامیان ارتش و  کادر ژاندارمری و کمیته های انقلاب و امثالهم یک طرف و ملت به نمایندگی بسیج طرف دیگر. وقتی بسیجی به جبهه میرفت٬ عمیق ترین لایه های احساسی و عاطفی مردم به جبهه میرفتند. و وقتی باز میگشت با خودش تواضع و اخلاق و حرمت می آورد.
==============
نمیدانم امروز هم بسیج مدرسه ی عشق است یا نه. از آنانی که میدانند باید پرسید.


کلمات کلیدی: